نوشته شده توسط : shirazchat
سلام ما می خوایم بعضی از اتفاقاتی که برای خودمون می افته رو اینجا بنویسیم 

منظور از ما (من بعنی مبینا و دوستای دیگه ام به اسم فرناز و فاطمه)صاحبای این وبلاگ هستیم

نظر یادتون نره.....



:: بازدید از این مطلب : 137
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shirazchat
سلام...

دوست من فرناز میخواد رمانی رو که می نویسه این جا بذاره و شما بخونید 

نظر فراموش نشه....



:: بازدید از این مطلب : 129
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shirazchat
یه معذرت خواهی که باید فرناز بکنه نه من چون قرار بود رمان رو ای جا بزاره ولی .....

ما شا لله ،نه اینکه خلی درس میخونه اونه که وقت نشد:/



:: بازدید از این مطلب : 121
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shirazchat
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﻧﺎﻡ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ
ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ !
ﺳﺮﺩﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺮﻑ
ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺟﻬﻨﻤﯽ ﻧﺎﻣﺘﻌﺎﺭﻑ ﺍﺳﺖ
ﺟﻬﻨﻤﯽ ﺑﺎ ﺁﺗﺶ ﺳﺮﺩ
ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﯾﺦ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﻮﻝ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ
ﭘﺮ ﺍﺯ ﻇﻠﻤﺖ ﻭ ﻧﺎ ﺷﻨﺎﺧﺘﮕﯽ
ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺟﻨﮕﻞ
ﻋﺒﻮﺭ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻻﺑﻼﯼ ﻋﻠﻒ ﻫﺎ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﮐﻨﺪ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ
ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ
ﺑﻪ ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﯼ
ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺳﻼﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ....
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !
ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺶ !
ﺍﺯ ﮐﺎﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ
ﺍﺯ ﮔﻠﻮﯼ ﺷﺐ ﻫﺎ
ﺍﺯ ﮔﻞ ﻭ ﻻﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﻣﻦ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ
ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ
ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺩﺭ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﭘﯿﺮﯼ ﺳﺖ
ﺧﻤﯿﺪﻥ ﺗﮏ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺳﺖ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﺠﺴﻢ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺪﻭﺩ ﺍﺳﺖ
ﺑﯿﭽﺎﺭﮔﯽ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯽ ﻣﺮﮒ ﻭ ﺗﺮﻥ .
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !
ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﺑﯽ ﺗﻮ
ﻫﯿﭻ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮑﻨﻢ
ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻌﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ
ﻭﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ
ﺗﻠﺦ ﻣﺜﻞ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ

ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺑﻪ ﭘﯿﺎﻧﻮ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﺩ

رسول یونان



:: بازدید از این مطلب : 129
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shirazchat



:: بازدید از این مطلب : 131
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shirazchat
گاهی هیچکس نیست تا باهاش درد دل کنیم ....



دلت میخوادبایکی حرف بزنی .....

 

درددل کنی...

 

اونوقت یه چیزی ته دلت بهت میگه:


با اونی که اون بالاست حرف بزن ..



ناخود آگاه رو میکنی سمت آسمون..

 

میگی خدایا ..............

.

.

.



:: بازدید از این مطلب : 177
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shirazchat

به نام خدا

از جایم بلند شدم و به سمت در رفتم.

سهیل گفت:خواهش می کنم.دوستام منو مسخره می کنن.

گفتم:یه خورده از میلاد یاد بگیر. به جای این سوسول بازیا یه خورده به فکر درس و مشقت باش...می خوای آبرومون رو ببری.

سهیل عروسک سگ بزرگ پشمالوش رو بغل کرد و روی شکمش گذاشت و دمر روی تخت دراز کشید.

از اتاق بیرون رفتم.دلم براش می سوخت،خودمم می رم بیرون می بینم پسرای همسن و سال اون چطوری می گردن.هر چی نباشه تو تهران این مسائل بیشتره.

رفتم تو آشپزخانه آب بخورم که تلفن زنگ زد.مامان که رفته بود تو اتاق، بابا هم روی کاناپه جلوی تلویزیون خوابش برده بود.تلفن رو زود برداشتم.

من:الو،بفرمایید...

-...(حرف نمی زد ولی صدای نفسش رو حس می کردم.)

من:الو،الو،بفرمایید..

-الو،سـ..سلام...

صدایش برام آشنا بود.صدایی که سال ها منو تنها گذاشته بود.صدایی که در گذشته همیشه در گوشم زمزمه می کرد.«دوستت دارم! عاشقتم!»

نمی دونستم...یکباره رنگم سفید شد...نمی دونم ...اگه پدر و مادرم می فهمیدن چی می گفتن و چه کار می کردن.تلفن رو قطع کردم.

نفس نفس می زدم.شک نداشتم که دوباره زنگ می زند.ولی فکر کنم اون حالت مرا درک کرد و دیگر زنگ نزد.یعنی بعد از سال ها چه کار داشت؟با خود فکر می کردم نکنه مشکلی پیش اومده باشه...نکنه...

عصر شد...هنوز سهیل از اتاقش بیرون نیامده بود.هیچکس به او فکر نمی کرد حتما بابا مامان فکر می کردن داره درس می خونه.ولی باید این احتمال هم می دادن آخه درس چقدر..!دلم براش می سوخت.

یه چیزی توی ذهنم می گفت:«...ساناز بیا!بیا!بهت احتیاج دارم.»

با خودم گفتم حتما این تلپاتیه منو داداشیمه.در اتاقش رو زدم.صدایی نیومد. بازدوباره زدم و گفتم:رخصت می دید سهیل خان.

ولی بازم جوابی نداد.در را آرام باز کردم.سرم را از لای در تو بردم.دیدم سهیل گوشه ی اتاق نشسته...سرش رو گذاشته رو پاهاش.درست مثل موقعی که بچه ها قهر می کنند.

رفتم تو و در را پشت سرم بستم.آروم آروم رفتم و روی تختش نشستم.لبه ی تخت که من نشسته بودم تا دیوار یک جای خالی داشت که سهیل آنجا نشسته بود.

سهیل سرش رو آورد بالا.گفتم:« عجب نمایشی بازی کردیما...یکی ندونه فکر می کنه چی شده بود و ما چه شکلی هستیم.»

در واقع اون قسمت که من رفتم تو اتاق سهیل با هم شوخی می کردیم و بازی بازی اون حرفا رو می زدیم.سهیل خیلی وقت می رفت آرایشگاه مویش را درست می کرد.همه ی این حرف ها بازی روزی بود که اولین آرایشگاهی که فشن می کرد در تهران باز شد و سهیل داشت منو راضی می کرد.

نفسی بلند کشید اما چیزی نگفت.

شرایط خانواده ی ما طوری بود که برنامه ای برای درک بچه ها وجود نداشت.مدت ها بود که سهیل  برای مسئله ای ناراحت بود ولی حتی مادرم آن را نمی فهمید و برایش اهمیتی نداشت.

دستش را گرفتم و کشیدمش بالا ولی او روی تخت ولو شد پشتش را به من کرد. گفتم:(سُخِنگ) چیزی شده؟چرا امروز تو اینجوری شدی؟قوبونت برم که اصلا توی خونه درست و حسابی نبودی که بگم جر و بحثت شده!خب چی شده بگو دیگه...!

  همینطور که سرش بین دستانش بود و روی تشک تختش بود گفت:هیچی!ولم کن!برو بیرون!

منم رویش افتادم و با دستانم دستانش را گرفتم و سرم را روی سرش گذاشتم و چشمانم را بستم.هر بار ما همدیگر را بغل می کنیم احساس خیلی عجیب و خوبی بهمون دست می دهد.

دستم را از لا به لای دستانش به صورتش رساندم.رفتم لپش را بکشم که گونه های خیسش را لمس کردم.بلند شدم و با دو دستانم بلندش کردم و به حالتی که روی تخت رو به روی من نشسته بود من با دستانم او را نگه داشته بودم،به من نگاه کرد و داشت گریه می کرد.

با حالتی نگران گفتم:«چی شده؟» و پریدم بغلش کردم.

چند لحظه ای حق حق کنان گریه کرد.من هم او را نوازش می کردم.آرام که شد رهایش کردم و روی صندلی کامپیوتر رو به رویش نشستم.او در  حالی که با دستانش اشکش را پاک می کرد به من گفت:«چیزی نیست...تو برو.»

چاره ای جز رفتن نداشتم.وقتی از جایم بلند شدم و در را باز کردم گفت:«گفتم چیزی نشده...بی خودی نگران نشو.»

مامان رو به رویم بود.داشت با عجله به اتاقش می رفت.ناگهان ایستاد و گفت:«چی شده این خواهر و برادر اینقدر امروز پیش همن.»

این را گفت و خندید و رفت.اصلا متوجه حالت نگران و ناراحت من نشد.

به اتاقم رفتم و موقعی که می خواستم در را پشت سرم ببندم سیهل در اتاقش را باز کرد و محکم بست.همین طور که داشت می رفت مادر در اتاقش را باز کرد و گفت:چه خبره؟چرا انقدر  محکم.

سهیل از روی اپن سوییچ را برداشت و بدون آنکه به پشت سرش نگاه کند کلید را بالا برد و تکان داد و گفت:من ماشین رو بردم.

مامان داد زد:کجا...؟زود بیا می خوام برم جایی کار دارم...

او هم بی اعتنا را را بست و رفت.



:: بازدید از این مطلب : 122
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shirazchat

به نام خدا

یک ساعت بعد زری دوست مادرم زنگ زد خانه.مادرم گوشی را برداشت خدا خدا می کردم که جاوید نباشد.

مامان:بله...

زری:سلام،خانوم کجایی همه اینجا منتظرن...کی میای؟بجمب دیگه...

مامان:نمی دونم این پسره ماشین رو برده کجاست؟الان با آژانس می آم...

زری:زود باش! خدانگهدار...

مامانم با عجله به طرف اتاق دوید و بلند گفت:ساناز!ساناز یه زنگ بزن آژانس بگو برای قیطریه ماشین می خوام...

گوشی تلفن را برداشتم و شماره ی نزدیکترین آژانس را گرفتم...

دیـــنگ دیـــــنگ

ـ آژانس نوید بفرمایید...

من:ببخشید یه ماشین به اشتراک 112 می خواستم برای قیطریه...

ـ بله...تا چند دقیقه ی دیگه می رسه...

تلفن را قطع کردم.

مادرم آماده شده بود و در حالی که شال سرش را گره می زد از اتاقش بیرون آمد و گفت: شام توی یخچال هست.بابات اومد گرم می کنی...یادت نره... به سهیل هم بگو برسم حسابش رو می رسم...یه زنگ بزن ببین این موقع کجاست؟

آژانس آمد و مادرم از خانه بیرون رفت.تلفن را برداشتم و یه زنگ زدم سهیل... آنقدر بوق خورد تا آخرش قطع شد...

داشتم می رفتم تو اتاقم که از اتاق سهیل صدای موبایلش رو شنیدم...رفتم داخل دیدم موبایلش رو جا گذاشته.بر داشتمش و گفتم:بله...

میلاد بود.دوست سهیل و خیلی پسر خوبی بود.

گفت:سلام ساناز خانوم منم میلاد...

من:سلام آقا میلاد خوبید؟

ـ ممنونم...می شه گوشی رو بدید سهیل...

من:والا سهیل الان بیرونه..گوشیش هم جا گذاشته...

ـ نه!من باهاش قرار داشتم...خیلی وقته منتظرم...

من:وای!یعنی چه می تونه شده باشه؟خدا...!

ـ شما خودتون رو نگران نکنید...حتما الاناست که پیداش بشه...

من:آخه ماشین رو برده می ترسم اتفاقی افتاده باشه...!

داشت اشکم در می آمد.در فکر این بودم که چکار کنم.به کی زنگ بزنم.

من:تو رو خدا یه کاری کنید...من تنهام...نمی دونم چه کار کنم...

میلاد با حالتی که حول شده بود گفت:حول نشید!اتفاقی نیافتاده...

من داشتم گریه می کردم و گفتم:من الان چکار کنم...

میلاد:خونسردی خودتون رو حفظ کنید...من می رم دم مغازه ی پدرتون..هر کار ایشون گفتن صلاحه انجام می دم...شما خودتون رو ناراحت نکنید....



:: بازدید از این مطلب : 129
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shirazchat

 

به نام خدا

گوشی رو قطع کردم و رفتم آشپزخانه تا یک لیوان آب بخورم که برق رفت.یک آن شوکه شدم و ترسیدم.همه جا در ظلمت بود و من هیچ جا را نمی دیدم. دستم را تکان تکان دادم و جلو رفتم تا کبریت را پیدا کنم. دستم به جعبه ای خورد برش داشتم و بازش کردم.کبریتی از درونش در آوردم و چند قدمی به جلو به سمت اُپن رفتم تا شمعی که رویش بود را روشن کنم.

از آشپزخانه همراه شمع بیرون آمدم و به اتاقم رفتم.می دانستم که موقعی که برق برود تلفن دیگر کار نمی کند.موبایلم که به شارژ بود را برداشتم و سریع از اتاق بیرون رفتم.در این حین در خانه را یکی باز کرد.ترس تمام وجودم را برداشته بود.نفسم را حبس کردم.یکی در را آرام بست و به سمت اتاق ها می آمد در آن لحظه تنها به آن فکر می کردم که اگر این شخص غریبه نزدیک شود چکار کنم.

در حال کشیدن نقشه بودم که نزدیک شدنش را حس می کردم سر جایم میخ کوب شده بودم به ساعتم نگاه کردم که اگر جان سالم به در بردم برای پلیس دقیق همه چیز را توضیح دهم، نزدیک نه شب بود.با نور شمعی که در دست داشتم سایه اش را به روی دیوار می دیدم.ناگهان با تمام وجودش ظاهر شد.بلند گفتم:ههههییییههه...!

خدای من سهیل بود.خیلی غم گین انگار خدایی نکرده یکی از اقوام نزدیکش فوت کرده.من که هنوز اثرات ترس در وجودم بدنم می لرزید و سست شده بودم. در جا سرجایم نشستم.در چارچوب در اتاقم.سهیل بی تفاوت در اتاقش را باز کرد و رفت تو ولی در را نبست.چند لحظه بعد از سر جایم بلند شدم و به آنجا رفتم...او روی تخت دراز کشیده بود.با عصبانیت گفتم:هیچ معلومه که کجایی.... ؟ نزدیک بود منو سکته بدی...خجالت نمی کشی تا این موقع شب می ری تو خیابونا الافی...؟چرا موبایلت رو جا گذاشتی...؟نمی گی نگران می شیم...؟

سهیل چشمش را با دستانش می مالید می گفت:چی...؟نگران می شید؟ منظورتون کیان؟همون مامان جون که تا یازده شب مهمونیه یا بابای گلی که دوازده شب مغازشو تعطیل می کنه...

سریع پریدم تو حرفش گفتم:وایستا وایستا ببینم اولن آزی هیچ وظیفه ای نسبت به تو نداره...دوما اگه بابا تا این موقع کار نکنه تو پول واسه ی الافیت از کجا پیدا می کنی هان؟...در ضمن تو از کجا می دونی کسی نگران تو نیست...چرا دیر کردی...؟

او هم با نیشخند گفت:رفته بودم ایکس پارتی...!

در همین حین برق آمد و همه جا روشن شد.

من بلند سرش داد کشیدم و گفتم:من باهات شوخی ندارم بگو کجا بودی...؟

ـ ربطی داره...

آره داره...

ـ نشونم بده ببینم...

یه دونی چک زدم تو گوشش...اونم صورتش رو گرفته بود و بغض کردش...از اتاقش اومدم بیرون و در رو محکم کوبیدم به هم...خودمم رفتم تو اتاقم و در رو بستم.مامان با کلید در رو باز کرد و بلند گفت:تو این خونه چه خبره؟صداتون توی راهپله می اومد...!اصلا شما دو تا معلومه چه خبرتونه...

میلاد به گوشیم زنگ زد.

من:بله...

میلاد:سلام ساناز خانوم خوب هستی؟از سهیل خبری نشد؟

من:الان خونست...

میلاد:می شه یه خواهشی کنم...؟

من:بفرمایید...

میلاد:مثل اینکه سهیل با یکی دعواش شده بود...زیاد کاری به کارش نداشته باشید...

من:ولی من همین الان داشتم باهاش دعوا می کرد...قضیه چی بوده؟با کی؟

میلاد:نمی دونم...منم از یکی از دوستام شنیدم سهیل رو تو پارک دیده با یکی دعوا می کنه...

من:ممنونم...کاری ندارین ببخشید من اصلا حالم خووب نیست...

میلاد:ببخشید مزاحم شدم...خداحافظ...

من:خدانگهدارتون باشه...

موبایل رو قطع کردم و روی تختم دراز کشیدم...به حرف هایی که توی دعوا زده بودیم فکر می کردم...من به سهیل گفته بودم مامان هیچ وظیفه ای نسبت به تو نداره...خیلی بد شد..حتما الان خیلی ناراحته...

برق اتاقم را خاموش کردم و سعی کردم بخوابم اما نشد...مامان در اتاقم را باز کرد و آرام گفت:ساناز بیداری؟...

جوابی ندادم...

آن هم در را بست...در سکوت خانه دوباره همین سوال را شنیدم ولی کسی جواب نداد حتما سهیل هم خود را به خواب زده بود...مگر می توانست بخوابد...به زنگ بعد از ظهر به دعوایم با سهیل و کم محلی های مادر از بچگی نسبت به او.

 



:: بازدید از این مطلب : 120
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shirazchat

 

به نام خدا

ولی منم عصبانی بودم.بازم هر چی بگم نباید این مسئله رو  به یاد سهیل می آوردم و تو سرش می زدم.من...من منظوری نداشتم...

نمی دونستم باید چکار کنم؟ پشیمون بودم ولی سودی نداشت.باید یک کاری می کردم و از دلش در می آوردم.

یعنی می شد...؟به خودم اطمینان که دادم که حتما می شه...از جایم بلند شدم،صدای تلویزیون می آمد.برای یکی از تبلیغ های تلویزیونی صدای اذان گذاشته بودند.با شنیدن این صدا احساس کردم که خیلی وقت است سراغی از نماز نگرفته است.نمی دانم حس غریبی بود نا خودآگاه مرا به جلوی دستشویی کشاند...آستینم را بالا کشیدم و شروع کردم به وضو گرفتن.بعد به اتاقم بازگشتم.چراغ خوابم که سبز رنگ بود را روشن کردم.در اتاق حال و هوای خوبی بود که برای من بسیار لذتبخش بود.سجاده ام را باز کردم و ایستادم به نماز خواندن.آنقدر غرق در خواندن نمازم بودم که گذشت زمان را احساس نمی کردم. دعا و راز و نیاز می کردم.بعد از اتمام،خدا را شکر کردم و سجاده ام را جمع کردم و به روی میز گذاشتم.چادرم را تا کردم.هنوز تمام نشده بود که در اتاقم باز شد. من پشتم به در بود. ناگهان برگشتم و سهیل را دیدم.تعجب کردم.همان طور که مات به او نگاه می کردم گفتم:تو هنوز نخوابیدی؟!

او هم با سرش را تکان داد روی تخت من نشست.چادرم را تا کرده روی میز تحریرم گذاشتم و آرام روی صندلی ام نشستم.

سهیل گفت:ببخشید دیر اومدم و تر سوندمت...

من:ولش کن گذشت!

سهیل:اوهوم...

ـ شنیدم دعوات شده با یکی اونم تو پارک...

سهیل با تعجب گفت:کی گفته؟!

ـ کی بود؟من می شناسمش؟

ـ هم آره هم نه...!

ـ یعنی چی؟!

ـ یعنی...نمی دونم...دوست ندارم راجع بهش حرف بزنم...

ـ باشه...باشه...خوب دیگه چه خبر...امروز با کسی قرار که نداشتی؟

ـ چطور مگه؟

ـ گفتم...چه می دونم...

سهیل:کسی زنگ زده به گوشیم؟

من:من باید بدونم؟

سهیل:می دونی خیلی وقته که یه اتفاقی افتاده و می خوام برای یکی بگم ولی نمی شه...گفتم امروز به میلاد بگم شاید مردیم همدیگر رو بهتر بفهمیم ولی نشد و حالا اومدم پیش تو...می دونم تو حرفام رو گوش می کنی و کمکم می کنی...

ـ من هر کاری از دستم بر بیاد می کنم!ولی آخه چرا؟بابا چی اونم خوبه؟هر چی نباشه پدرته...!

ـ پدری که هجده ساله منو...

پریدم توی حرفش و با لحنی بچگانه فتم:نگووووووووو...آخه دلت میاد داداشی!

اونم مثل بچه ها که بغض می کنن لبش رو فشار داد و سرش رو به نماد نه بالایی برد.

ساعت را نگاه کردم چهار صبح بود.گفتم:وای...من فردا کلاس دارم باید پنج بیدار شم برم دانشگاه امتحان دارم....وایییییییی!

سهیل هم با هیجان و ترس و اضطراب پرید و اینور و اونور کرد و یه دونه با دستش زد تو پیشونیش و گفت:منو بگو...می خواستم درس بخونم...فردا امتحان دارم...حالا چکار کنم...

ناگهان وایستادمو دستم رو به کمرم گذاشتم و با جذبه گفتم:تو امتحان داری و واسه من میری...

سهیل پرید و رفت از اتاق بیرون و گفت:من می رم بخوابم!شب خوش!

منم گرفتم و تخت خوابیدم. این مشکلاتی که توی روز داشتم را به کل فراموش کردم.مثل اینکه سهیل هم همینطوری بود.خدایا کمکمون کن تا بتونیم درست زندگی کنیم...آمین یا رب العالمین و بعد خوابم برد...



:: بازدید از این مطلب : 124
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
x
با سلام آدرس چت روم عوض شده است برای ورود اینجا کلیک کنید !

اول چت

با تشکر مدیریت چت روم