به نام خدا
یک ساعت بعد زری دوست مادرم زنگ زد خانه.مادرم گوشی را برداشت خدا خدا می کردم که جاوید نباشد.
مامان:بله...
زری:سلام،خانوم کجایی همه اینجا منتظرن...کی میای؟بجمب دیگه...
مامان:نمی دونم این پسره ماشین رو برده کجاست؟الان با آژانس می آم...
زری:زود باش! خدانگهدار...
مامانم با عجله به طرف اتاق دوید و بلند گفت:ساناز!ساناز یه زنگ بزن آژانس بگو برای قیطریه ماشین می خوام...
گوشی تلفن را برداشتم و شماره ی نزدیکترین آژانس را گرفتم...
دیـــنگ دیـــــنگ
ـ آژانس نوید بفرمایید...
من:ببخشید یه ماشین به اشتراک 112 می خواستم برای قیطریه...
ـ بله...تا چند دقیقه ی دیگه می رسه...
تلفن را قطع کردم.
مادرم آماده شده بود و در حالی که شال سرش را گره می زد از اتاقش بیرون آمد و گفت: شام توی یخچال هست.بابات اومد گرم می کنی...یادت نره... به سهیل هم بگو برسم حسابش رو می رسم...یه زنگ بزن ببین این موقع کجاست؟
آژانس آمد و مادرم از خانه بیرون رفت.تلفن را برداشتم و یه زنگ زدم سهیل... آنقدر بوق خورد تا آخرش قطع شد...
داشتم می رفتم تو اتاقم که از اتاق سهیل صدای موبایلش رو شنیدم...رفتم داخل دیدم موبایلش رو جا گذاشته.بر داشتمش و گفتم:بله...
میلاد بود.دوست سهیل و خیلی پسر خوبی بود.
گفت:سلام ساناز خانوم منم میلاد...
من:سلام آقا میلاد خوبید؟
ـ ممنونم...می شه گوشی رو بدید سهیل...
من:والا سهیل الان بیرونه..گوشیش هم جا گذاشته...
ـ نه!من باهاش قرار داشتم...خیلی وقته منتظرم...
من:وای!یعنی چه می تونه شده باشه؟خدا...!
ـ شما خودتون رو نگران نکنید...حتما الاناست که پیداش بشه...
من:آخه ماشین رو برده می ترسم اتفاقی افتاده باشه...!
داشت اشکم در می آمد.در فکر این بودم که چکار کنم.به کی زنگ بزنم.
من:تو رو خدا یه کاری کنید...من تنهام...نمی دونم چه کار کنم...
میلاد با حالتی که حول شده بود گفت:حول نشید!اتفاقی نیافتاده...
من داشتم گریه می کردم و گفتم:من الان چکار کنم...
میلاد:خونسردی خودتون رو حفظ کنید...من می رم دم مغازه ی پدرتون..هر کار ایشون گفتن صلاحه انجام می دم...شما خودتون رو ناراحت نکنید....
:: بازدید از این مطلب : 129
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0