نوشته شده توسط : shirazchat

به نام خدا

از خواب که بیدار شدم،صبح شده بود.حس بلند شدن از جایم رو نداشتم.همش به ستاره فکر می کردم.به روزای مدرسه رفتنمون...چه روزایی بود و ما چه کار ها که نمی کردیم.ستاره خیلی شیطون بود.همه ی معلما دوستش داشتن.منم همین طور.دوستای زیادی داشت.تقریبا با همه دوست بود حالا می خواست آدم خوبی باشه یا بد.من با این اخلاقش مخالف بودم.دوستای آدم باید افراد خوب و لایقی باشند ولی تو کتش نمی رفت.

روزای خیس کردن معلم، زیر پایی دادنا، بزن و برقص قبل از اومدن معلم، ترقه سر کلاس...باورش مشکل بود ستاره دختری با اون شور و حال درست وقتی که چند ماه دیگه می رفت تو بیست سال، این اتفاق براش بیافته...اصلا نمی تونستم باور کنم...

یاد روزایی افتادم که با هم می رفتیم خونه...همون روزا بود که من با جاوید آشنا شدم..من دختر بدی نودم ولی عاشق بودم..

نمی خواستم زیاد به اون موضوع فکر کنم چون فکر کردن بهش جز یاد آوری یک مشت خاطرات خاکستری چیز دیگه ای نبود.

ولی یک چیز ذهنم را مشغول خود کرده بود؛تماس جاوید روز تصادف...

یاد حرف عسل افتادم...

من:حالا با کی رفته بود؟

عسل:پسره رو بازداشت کردن.پاسگاه شماله!

................

- به مامانش اینا گفته می رم کوه،.....

.............

- اسمش رو علی می دونه...چی بود جواد...جا..جا...جاوید...آره خودشه...

از اتاقم رفتم بیرون.مامان لباس مشکی به تن کرده بود. تا مرا دید گفت:« حاضر شو بریم.دیر می شه ها!»

رفتم اتاقم لباس مشکی ام را تنم کردم.

با هم به خانه ی ستاره شون رفتیم.سر کوچه همه لا اله الله کنان جنازه را به دوش داشتند و به طرف خانه می آمدند.پرشیای نقره ای که با تور سفید آزین بندی شده بود خودنمایی می کرد.عکس ستاره که مثل همیشه با لبخند نمکی اش به ما نگاه می کرد دلم را به درد آورد.

از ماشین پیاده شدیم.با آن سر و صدا و هیاهو به هیچ چیز اعتنایی نمی کردم. دلم می خواست یکبار دیگر او را می دیدم.

با خودم می گفتم که ای کاش به تولد دوستش می رفتم و بیشتر او را می دیدم. کوچه پر از خاطرات من و ستاره بود.روز هایی که با بچه ها جمع می شدیم و بازی می کردیم.ما خانه یمان نزدیک به هم نبود ولی بعضی اوقات به خانه ی آنها می رفتم.

جنازه را در حیاط خانه گذاشتند.مادر ستاره اصرار داشت او را نشانش دهند.من هم ایستاده بودم.پارچه ی سفید را کنار زدند.او مانند ستاره ها می درخشید ولی این بار نه می خندید و نه ناراحت بود.انگار که به خواب رفته بود.

خوابی عمیق...

جنازه را سوار آمبلانس کردند.ماشین عسلشان جا نداشت و مادرش با ما آمد.من عقب نشسته بودم.

اصلا یادم نمی آید که چه گفتند؟راه چگونه سپری شد؟به خودم آمدم دیدم کنار یک قبر عمیق ایستاده ام.مرد ها در حال گذاشتن پیکری در داخل خاک هستند. شیون و زاری همه جا را گرفته است.دود اسفند همه جا را پر کرده است.مداح از پشت بلندگو صحبت می کند.

من در تمام آن لحظات فقط به آن فکر می کردم که روحش کنار ماست و با ما حرف می زند.اما ما نه می بینم و نه می شنویم...لحظه ی رفتن فقط به آن فکر می کردم که او دارد التماس می کند که نروید و بمانید!

خواهرش را از پشت دیدم که مادرش را بغل کرده بود و در حال رفتن بودند. من هم داشتم می رفتم و به پشت نگاه می کردم.حتی من که دوستش بودم و حتی مادر و خواهرش تنهایش می گذاریم...تنها او می ماند و خودش و خودش و اعمالش...

به خانه بازگشتیم.روی مبل نشستم و مامان گفت:«امشب بابات زود میاد که با هم بریم دربند.»

من هم گفتم:اصلا حوصله ندارم!

باهایم را بالا آوردم و بغل کردم.می دانستم که باید بروم.

شب شد و من هنوز همان طور نشسته بودم و فکر می کردم.

یاد قه قهه هایی که از جلوی سوپر مارکت رد می شدیم افتادم.یاد موقعی که ثریا به من تیکه انداخت و ستاره باهاش دعوا کرد.یاده...

بابا در خانه را باز کرد.داخل شد و در را پشت سرش بست.

بلند گفت:ســلام!

سهیل از اتاق بیرون اومد و گفت:من حاضرم.

مامان در حالی که لباس بیرون به تن داشت و با عجله از اتاق بیرون آمد و گفت:چه خبره..؟!چقدر حولی!

سهیل:زود باشید دیگه من گشنمه!

- جا این شکمو بازیا درست رو خوندی فردا امتحان داریا؟

- توپ!مشتی!جوری برم ورقه رو پر کنم که معلمه حال کنه!

- حالا بپا پس نیافته...حال اومدن پیش کش...

- ای بابا!...

بابا کنار من نشست و گفت:حاظری دخترم؟

منم گفتم:بله

بابا گفت:دِ نه دیگه نشد!پاشو این لباسات رو دربیار اون مانتو صورتی ات رو با اون شال زره شلوار قرمزت رو تنت کن.

سهیل که روی دسته ی مبل نشسته بود خندید و گفت:تیپش کرکر خنده می شه!

مامان در حالی که زیپ کیفش رو می بست گفت:باباتو سلیقست اصن!بیا  لباسات رو تخته عوضشون کن!

رفتم اتاقم.دیدم.شلوار جینم رو با مانتو سبزم و روسری سبزم را آماده کرده بود.

آماده شدم و رفتیم.خوب بود.می خندیدیم و کباب و ریحون خوردیم.بد نبود.خوش گذشت. به ستاره فکر می کردم که الان دارن تو قبر ازش سوال جواب می کنن.




:: بازدید از این مطلب : 122
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 02 فروردین 1395 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
x
با سلام آدرس چت روم عوض شده است برای ورود اینجا کلیک کنید !

اول چت

با تشکر مدیریت چت روم